تبليغاتX
پس کوچه های سکوت

کاش میتونستم با دستان سردم گونه ی اتشین مرگ را لمس کنم

كاش صدامو ميشنيدي...

دارم خفه ميشم ... پشت اين همه بغض ... 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:27 نويسنده NO ONE |
يه جايي مي رسه كه سكوت و به هر چيز ديگه اي ترجيح ميدي...

ترجيح ميدي خفه شي و ببيني ديگران چي كار ميكنن ...

سكوت خيلي وقتا هم خوبه ها ...

مخصوصا وقتي كه اصلا حوصله ي حرف زدن نداري.... 

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 20:52 نويسنده NO ONE |
نه غروب روز جمعه اس 

و نه بارون ميباره ...

فقط دلم گرفته

خيلي هم گرفته ... 

+ تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 20:52 نويسنده NO ONE |
...
ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:50 نويسنده NO ONE |
این روز ها
تلخم
تلخ
تلخ می‌‌نویسم
تلخ فکر می‌کنم
تن‌ به تلخی‌ آغوش های خیالی می‌ دهم
میگذارم بوسه‌های تلخ
شهوتِ جنون آسا یِ فرار از ریشه‌هایم را در من بیدار کنند
این روز ها
دست برداشته‌ام از توجهِ بی‌ وقفه به حضور آدم ها
پرهیز می‌‌کنم از ثبتِ وجود‌هایی‌ که ماندگاری ندارند
این روز ها
تلخ تر از همیشه
از همه ی آدم‌ها بریده ام
...
همیشه با خودت تکرار کن
عکس‌های فوری خاطره نمی‌‌سازند


 +خسته ام خدايا

باوركن خسته شدم

نميكشم خدايا

داري ميبيني منو واقعا ؟؟ 

پ.ن: نوشته ي بالا از خودم نيست ... 

ولي حس همين روزهامه ... 


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 17:25 نويسنده NO ONE |
براي اين پست رمز نميزارم ...



ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 18:26 نويسنده NO ONE |


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:27 نويسنده NO ONE |
هيچ وقت نميبخشمت ... 




پ.ن : در خواست رمز نكنين ....


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:19 نويسنده NO ONE
يخ ...

يه كوه يخ 

از اين به بعد فقط از من يه كوه يخ ميبينين ...

حق اعتراض ندارين

خودتون خواستين كه اين طوري باشم ...

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 17:29 نويسنده NO ONE |
اين پست نه شعره نه جمله و نه هيچ كدوم از اينها ...

رمز و به كسايي كه لازم باشه ميدم ...

فقط حق ندارين بعدش حتي يك كلمه راجب بهش باهام حرف بزنين ... 


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 22:32 نويسنده NO ONE |
من واقعا حالم داره به هم ميخوره...

لعنت ... 

+ تاريخ یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 20:42 نويسنده NO ONE |
جديدا ملت ياد گرفتن يه مدت به من استراحت بدن و بعد يهو همه با هم آوار بشن سرم ...

دم همتون گرم =))

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 16:26 نويسنده NO ONE |


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 11:56 نويسنده NO ONE |
رمز همون رمز قبلیه ...

 


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 13:54 نويسنده NO ONE |
چه حس بدیه وقتی هیاهوی اطراف و مبینی ولی خودت مجبوری یه گوشه تنها بشینی و فقط تماشا کنی ...

این روزا تنهاییم عمیق تر از هر لحظه ی دیگه اس...

دیگه حتی آدمای مجازی هم نیستن....

برای اولین بار میخوام اعتراف کنم که دلم برای گذشته ام تنگ شده ....

+ تاريخ یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 15:13 نويسنده NO ONE |




مثل هميشه بهترين هارو براي همه آرزو و دعا ميكنم ...

سالي سرشار از شادي و سلامتي....

سالي دور از غم و غصه

سالي پر از خنده هاي از ته دل ..

سالي پر آز آرزو هاي برآورده شده ...

و مريض ايي كه شفا پيدا كردن

و.. 

گرچه خودم نفهميدم چي نوشتم ولي هر چي بود از ته دلم بود

سال نو مبارك

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 13:26 نويسنده NO ONE |
آیینه ی اتاقم .......

تنها کسیه یه توی چشمهام زل نمیزنه و بهم نمیخنده
تنها کسیه که با حرفهای بی خودش اعصابمو به هم نمیریزه
تنها کسیه که ازش نمیترسم که یه روزی به خاطر دشمنی تموم رازهامو فاش کنه
تنها کسیه که اشکامو پاک نمیکنه اما دردمو میفهمه
دارم دیووونه میشم
یه دیوونه ی واقعی (یه بیمار روانی )

+ تاريخ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 17:13 نويسنده NO ONE |

دلم ميخواد بنويسم و بنويسم و بنويسم وبنويسم و بنويسم و... اصلا تا ابد بنويسم ...

لعنت


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 14:47 نويسنده NO ONE |
چه روزاي بديه ...

چه حس و حال بديه ...

همه  داغونن

تو ..

من ..

هيچ چيز سره جاش نيست ...

تموم وجودم ميلرزه ...

چه حسه بديه كسي جلوت پرپر بزنه وهيچ كاري نتوني براش بكني ...

حالم بد بود

اين روزا حالم افتضاس ...

لعنت ...


+ تاريخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 20:51 نويسنده NO ONE |

داري بد تا ميكني با بنده هات خدايا ...

آخه تو كه ميخواي بگيري چرا ميدي ؟؟؟








از اين كه نميتونم اين روزا پيشت باشم از خودم بدم مياد ...

تنها كاري كه ميتونم بكنم همينه ...

فقط ميتونم بگم خدا بهت صبر بده ..



+ تاريخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 22:7 نويسنده NO ONE |
خـــــــــــســــــتـــــة‌ ام...
انگار تموم عمرمو كوه كنده ام ...

ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 9:15 نويسنده NO ONE |


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 21:29 نويسنده NO ONE |
اين روزا لقباي جديدي  پيدا كردم ...

ديوونه ..

پروقع

افسرده ...

تودار ...

يخ ...

سنگ ...

بي رحم ...

بي اعصاب ...

رواني ...

چرت و پرت نويس ... 

و......

برام مهم نيست درموردم چي فكر ميكنين ...

من اينم ...

حتي از اين كه پشت سرم هم حرف ميزنين ناراحت نميشم ...

فقط جلوي من خودتون باشين ...

بزارين خودتونو ببينم ...

نه كسي رو كه نميشناسم ... 

نه كسي كه نميدونم براي چي دارم باهاش حرف ميزنم ...

لعنتي ها خودتون باشين ...



+ تاريخ سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 15:48 نويسنده NO ONE |


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 22:17 نويسنده NO ONE |
:-|


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 23:25 نويسنده NO ONE |
من واقعا كم آوردم ...

خدايا كم آوردم ..

ديگه نميكشم ...

نميتونم خدايا ...

دارم نابود ميشمم ..


+ تاريخ سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 12:30 نويسنده NO ONE |
نميدانم چرا اين روزها  دلم براي خودم تنگ ميشود ...



من زود بزرگ شدم ...



+ تاريخ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 16:9 نويسنده NO ONE |
تمومه دلخوشيه اين زوزام اينه كه ميگذره ... فقط ميگذره ... ميگذره ...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 20:49 نويسنده NO ONE |
نميدونم چم شده ...

حس ميكنم سرم سنگينه اندازه ي يه سنگ بزرگ

حس ميكنم دارم ديوونه ميشم

نميدونم اين روزا چم شده ...

شايد اگه يكي بود كه باهام و كنارم بود راحت تر اين روزارو ميگذروندم

اما مشكل اينجاست كه من تنهام

و دقيقا مشكل اصلي همينه ...

من از تنهايي نفرت داشتم و دارم

از همون بچگيم ...

ولي روز به روز تنهاتر ميشم ...

نميدونم تقصير كيه ...

شايد تقصير خودمه كه اون قدر به زمين و زمان بدبين شدم كه...

خيلي ها هم اطرافم هستن كه ميشه بهشون اعتماد كرد

اما مشكل اينجاست كه اونا اون جوري كه من ميخوام نيستن

خيلي سعي كردم حرفامو به دوستي كه از بچگي با هم بزرگ شديم بزنم

ولي ميترسم ...

اون خودش نياز داره به كسي كه پشتش باشه ...

من كه...

حس ميكنم پشتيبان ميخوام

پشتم خاليه خاليه ...

از اين كه كسي بهم تكيه كنه متنفرم ...

تا اونجايي كه ميتونم كمك ميكنم ..

اما از كسي كه خيلي بهم وابسته بشه نفرت دارم ...

كسايي اطرافمن كه اگه باهاشون حرف بزني يا با ترحم جوري به چشات زل ميزنن كه اشكت در مياد

يا هنوز وسط حرفت نرسيدي پقي ميزنن زير خنده به طرز فكر و افكارت ...

يا فكر ميكنن ديوونه اي و براي هميشه باهات قطع رابطه ميكنن ...

يا هنوز دوروز از زدن حرفت نگذشته  با يه بلند گو بزرگ كه گرفتن دستشون ميبيني دارن حرفاتو جار ميزنن

و.....

از تنهايي خسته شدم ...

دلم تنوع ميخواد

خوصله ي بيرون رفتن هم ندارم ...

يعني جايي نيست كه بخوام برم ....

تنها هم كه...

حرفاي پست قبليم  كلا عصبي بود ...

ولي واقعا اين طوري بودم

من خودكشي نميكنم ...

عقلم خدارو شكر هنوز سره جاشه و داره به شغل شريف ادامه ميده ...

فقط يه روزاييه كه از خستگي لنگ ميزنه ديگه ..

البته احق هم داره به مرخصي نياز داره بنده دارم مثه .. ازش كار ميكشم ...

الان كه اونارو ميخونم پشيمونم ولي پاكشون نميكنم خوب بود واسه آروم شدن ...

الان خوبم ...

تو مغزم دنيارو با تموم وجودم به درك واصل (درست نوشتم ؟؟؟)كردم و سعي ميكنم زندگي كنم

انشالله كه به زودي هم يه آدم پيدا ميشه ...

خدا بزرگه مگه نه؟؟

 به قول رعنا (كلا به خير)




+ تاريخ شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 16:13 نويسنده NO ONE |
چي ميشد اگه يه مدت همه خفه ميشديم و نوبتي به حرف ديگران گوش ميداديم ؟؟؟


لعنت به همتون 

آره ..

همه ..

از همه بيزارم

حتي از خودم.

..از تنهاييم ...از گريه و اشكاي هر شبم ... از گله و آه

از وجودم كه داره  ذره ذره نابود ميشه ...

نميدونم خدا چي از من ديده كه اين طوري راضيه به زجر كشيدن من ...

خدايا ...

كرمتو شكر ..

اينه رسمش ؟؟


پ.ن : دارم نابود ميشم ...

داغونم

به انداره ي همه ي زندگيم ..

چند روز پيش نميدونم چم شده بود

دست خودم نبود...

فكرم رفت طرف دره بالاي پشت بوم ...

نگاهش كه ميكردم

لبخند ميزدم ...

فكرشو كه ميكردم ..

فكر اين كه از اون بالا خودمو پرت كنم پايين

خوش حالم ميكرد..

بعد كه فكر كردم

گفتم نه

بعد اگه نمردم چي ؟؟

شايد فلج شدم

اون وقت بايد تا آخر عمر زجر بكشم ...

به فكر رگ دست افتادم ....

بعد گفتم نه ..

اونم نه بعد اگه نمردم بايد جاشو تا ابد رو دستم ببينم و بد تر زجر ميكشم...

گفتم كارش يه تيكه طناب و يه چهار پايه اس

كه طنابه وصل ميشه به سقف اتاقو  چهار پايه ه هم زير پام ...

بعد گفتم نه

اين طوري بدتر زجر كش ميشم ...

فكر كردم بهترين راه قرصه ...

يه قوطي از اون قرصاي توي يخچالو بالا ميندازم و بعد ...

فوقش يك ساعت طول ميكشه...

بعد گفتم نه اون قرصا حيفه

تو خونه بهشون نياز دارن ...

بعد فكر كردم شير گازو باز كنم

ولي بعد  گفتم بقيه كه تو خونن چه گناهي دارن ...

ديگه راهي به ذهنم نميرسه ..

شايد ماشين و تصادف و انتخاب كردم ...

كه اونم دلم نميخواد كسي به خاطر من بيفته زندان و بساط مساط ه دادگاه داشته باشه ..

من به اندازه كافي گناه كردم ..

اين يكي و ديگه...

نيازمند ياري سبزتان هستم وحشتناك

كسي راه جديدي سراغ نداره ؟؟؟

span style=
+ تاريخ جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 10:52 نويسنده NO ONE