|
کاش میتونستم با دستان سردم گونه ی اتشین مرگ را لمس کنم |
دارم خفه ميشم ... پشت اين همه بغض ...
ترجيح ميدي خفه شي و ببيني ديگران چي كار ميكنن ...
سكوت خيلي وقتا هم خوبه ها ...
مخصوصا وقتي كه اصلا حوصله ي حرف زدن نداري....
و نه بارون ميباره ...
فقط دلم گرفته
خيلي هم گرفته ...
+خسته ام خدايا
باوركن خسته شدم
نميكشم خدايا
داري ميبيني منو واقعا ؟؟
پ.ن: نوشته ي بالا از خودم نيست ...
ولي حس همين روزهامه ...
پ.ن : در خواست رمز نكنين ....
يه كوه يخ
از اين به بعد فقط از من يه كوه يخ ميبينين ...
حق اعتراض ندارين
خودتون خواستين كه اين طوري باشم ...
رمز و به كسايي كه لازم باشه ميدم ...
فقط حق ندارين بعدش حتي يك كلمه راجب بهش باهام حرف بزنين ...
لعنت ...
دم همتون گرم =))
این روزا تنهاییم عمیق تر از هر لحظه ی دیگه اس...
دیگه حتی آدمای مجازی هم نیستن....
برای اولین بار میخوام اعتراف کنم که دلم برای گذشته ام تنگ شده ....

مثل هميشه بهترين هارو براي همه آرزو و دعا ميكنم ...
سالي سرشار از شادي و سلامتي....
سالي دور از غم و غصه
سالي پر از خنده هاي از ته دل ..
سالي پر آز آرزو هاي برآورده شده ...
و مريض ايي كه شفا پيدا كردن
و..
گرچه خودم نفهميدم چي نوشتم ولي هر چي بود از ته دلم بود
سال نو مبارك
دلم ميخواد بنويسم و بنويسم و بنويسم وبنويسم و بنويسم و... اصلا تا ابد بنويسم ...
لعنت
چه حس و حال بديه ...
همه داغونن
تو ..
من ..
هيچ چيز سره جاش نيست ...
تموم وجودم ميلرزه ...
چه حسه بديه كسي جلوت پرپر بزنه وهيچ كاري نتوني براش بكني ...
حالم بد بود
اين روزا حالم افتضاس ...
لعنت ...
داري بد تا ميكني با بنده هات خدايا ...
آخه تو كه ميخواي بگيري چرا ميدي ؟؟؟

از اين كه نميتونم اين روزا پيشت باشم از خودم بدم مياد ...
تنها كاري كه ميتونم بكنم همينه ...
فقط ميتونم بگم خدا بهت صبر بده ..
ديوونه ..
پروقع
افسرده ...
تودار ...
يخ ...
سنگ ...
بي رحم ...
بي اعصاب ...
رواني ...
چرت و پرت نويس ...
و......
برام مهم نيست درموردم چي فكر ميكنين ...
من اينم ...
حتي از اين كه پشت سرم هم حرف ميزنين ناراحت نميشم ...
فقط جلوي من خودتون باشين ...
بزارين خودتونو ببينم ...
نه كسي رو كه نميشناسم ...
نه كسي كه نميدونم براي چي دارم باهاش حرف ميزنم ...
لعنتي ها خودتون باشين ...
خدايا كم آوردم ..
ديگه نميكشم ...
نميتونم خدايا ...
دارم نابود ميشمم ..
من زود بزرگ شدم ...
حس ميكنم سرم سنگينه اندازه ي يه سنگ بزرگ
حس ميكنم دارم ديوونه ميشم
نميدونم اين روزا چم شده ...
شايد اگه يكي بود كه باهام و كنارم بود راحت تر اين روزارو ميگذروندم
اما مشكل اينجاست كه من تنهام
و دقيقا مشكل اصلي همينه ...
من از تنهايي نفرت داشتم و دارم
از همون بچگيم ...
ولي روز به روز تنهاتر ميشم ...
نميدونم تقصير كيه ...
شايد تقصير خودمه كه اون قدر به زمين و زمان بدبين شدم كه...
خيلي ها هم اطرافم هستن كه ميشه بهشون اعتماد كرد
اما مشكل اينجاست كه اونا اون جوري كه من ميخوام نيستن
خيلي سعي كردم حرفامو به دوستي كه از بچگي با هم بزرگ شديم بزنم
ولي ميترسم ...
اون خودش نياز داره به كسي كه پشتش باشه ...
من كه...
حس ميكنم پشتيبان ميخوام
پشتم خاليه خاليه ...
از اين كه كسي بهم تكيه كنه متنفرم ...
تا اونجايي كه ميتونم كمك ميكنم ..
اما از كسي كه خيلي بهم وابسته بشه نفرت دارم ...
كسايي اطرافمن كه اگه باهاشون حرف بزني يا با ترحم جوري به چشات زل ميزنن كه اشكت در مياد
يا هنوز وسط حرفت نرسيدي پقي ميزنن زير خنده به طرز فكر و افكارت ...
يا فكر ميكنن ديوونه اي و براي هميشه باهات قطع رابطه ميكنن ...
يا هنوز دوروز از زدن حرفت نگذشته با يه بلند گو بزرگ كه گرفتن دستشون ميبيني دارن حرفاتو جار ميزنن
و.....
از تنهايي خسته شدم ...
دلم تنوع ميخواد
خوصله ي بيرون رفتن هم ندارم ...
يعني جايي نيست كه بخوام برم ....
تنها هم كه...
حرفاي پست قبليم كلا عصبي بود ...
ولي واقعا اين طوري بودم
من خودكشي نميكنم ...
عقلم خدارو شكر هنوز سره جاشه و داره به شغل شريف ادامه ميده ...
فقط يه روزاييه كه از خستگي لنگ ميزنه ديگه ..
البته احق هم داره به مرخصي نياز داره بنده دارم مثه .. ازش كار ميكشم ...
الان كه اونارو ميخونم پشيمونم ولي پاكشون نميكنم خوب بود واسه آروم شدن ...
الان خوبم ...
تو مغزم دنيارو با تموم وجودم به درك واصل (درست نوشتم ؟؟؟)كردم و سعي ميكنم زندگي كنم
انشالله كه به زودي هم يه آدم پيدا ميشه ...
خدا بزرگه مگه نه؟؟
به قول رعنا (كلا به خير)
لعنت به همتون
آره ..
همه ..
از همه بيزارم
حتي از خودم.
..از تنهاييم ...از گريه و اشكاي هر شبم ... از گله و آه
از وجودم كه داره ذره ذره نابود ميشه ...
نميدونم خدا چي از من ديده كه اين طوري راضيه به زجر كشيدن من ...
خدايا ...
كرمتو شكر ..
اينه رسمش ؟؟
پ.ن : دارم نابود ميشم ...
داغونم
به انداره ي همه ي زندگيم ..
چند روز پيش نميدونم چم شده بود
دست خودم نبود...
فكرم رفت طرف دره بالاي پشت بوم ...
نگاهش كه ميكردم
لبخند ميزدم ...
فكرشو كه ميكردم ..
فكر اين كه از اون بالا خودمو پرت كنم پايين
خوش حالم ميكرد..
بعد كه فكر كردم
گفتم نه
بعد اگه نمردم چي ؟؟
شايد فلج شدم
اون وقت بايد تا آخر عمر زجر بكشم ...
به فكر رگ دست افتادم ....
بعد گفتم نه ..
اونم نه بعد اگه نمردم بايد جاشو تا ابد رو دستم ببينم و بد تر زجر ميكشم...
گفتم كارش يه تيكه طناب و يه چهار پايه اس
كه طنابه وصل ميشه به سقف اتاقو چهار پايه ه هم زير پام ...
بعد گفتم نه
اين طوري بدتر زجر كش ميشم ...
فكر كردم بهترين راه قرصه ...
يه قوطي از اون قرصاي توي يخچالو بالا ميندازم و بعد ...
فوقش يك ساعت طول ميكشه...
بعد گفتم نه اون قرصا حيفه
تو خونه بهشون نياز دارن ...
بعد فكر كردم شير گازو باز كنم
ولي بعد گفتم بقيه كه تو خونن چه گناهي دارن ...
ديگه راهي به ذهنم نميرسه ..
شايد ماشين و تصادف و انتخاب كردم ...
كه اونم دلم نميخواد كسي به خاطر من بيفته زندان و بساط مساط ه دادگاه داشته باشه ..
من به اندازه كافي گناه كردم ..
اين يكي و ديگه...
نيازمند ياري سبزتان هستم وحشتناك
كسي راه جديدي سراغ نداره ؟؟؟